چه کنیم که امام زمان(عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) به ما بگویند: من تو را می‌خواهم.
255 بازدید
تاریخ ارائه : 1/26/2013 11:20:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

مهمترین دلیل رسیدن مخلصین به مقام قرب الهی

این که مخلصین عالم توانسته‌اند به این مقام بسیار عالی، مقام قرب حضرت حق، مقامی که در آن فقط خدا و بندگان خاص خدا هستند و مقامی که در آن به اسرار الهی دست یافتند، برسند، دلایلی دارد که بسیار مهم است.

یکی از دلایل بسیار مهمّی که این بندگان حقیقی حضرت حق به‌واسطه آن به این مقام بسیار با عظمت رسیدند، این است که آن­ها اهل یقینند. میوه و ثمره یقین، آن بار بسیار باعظمت ،اخلاص می‌شود.

آن­ها آن‌قدر به مطالب یقین دارند که می‌دانند جز خدا، هیچ در عالم نیست و وقتی یقین داشتند که جز پروردگار عالم، هیچ وجود ندارد، پس جز در برابر پروردگار عالم اظهار وجود نمی­کنند. آن‌قدر یقین دارند که به واسطه این مقام رفیع، درک می‌کنند که فقط حضرت ذوالجلال و الاکرام، باری‌تعالی ناظر آن‌ها است و جالب این است که آن‌ها هم ناظر خدا می‌شوند.

کنز خفیّ الهی، آیت‌الله مولوی قندهاری(اعلی اللّه مقامه الشّریف)‌ جمله بسیار عالی و باعظمتی را بیان فرمودند، فرمودند: این که بعضی از بزرگان مثل امام(اعلی اللّه مقامه الشّریف)‌ می‌فرمایند: عالم محضر خداست، برای اهل یقین این‌طور است که می‌دانند خدا هم فقط برای آن‌هاست؛ یعنی عالم محضر خدا و خدا هم در محضر آن‌هاست؛ یعنی آن­ها حضور حضرت حق را می‌بینند و برای همین، دیگر هیچ جز خدا نمی‌بینند. ثمره یقین این است که آن‌ها خدابین می‌شوند و کسی که فقط و فقط خدابین شد، دیگر معلوم است عملش خالص برای خدا می‌شود.

آن که خدای ناکرده - نعوذبالله، نستجیربالله- اهل ریا می‌شود؛ یعنی غیر خدا را هم دارد می‌بیند، امّا آن که فقط خدا را دید و یقین پیدا کرد که فقط خدا ناظر حقیقی است، دیگر طبیعی است اعمال خودش را برای او انجام می‌دهد.

فقط تمجید حضرت حق

آیت‌الله قاضی(اعلی اللّه مقامه الشّریف)‌، آن عارف بزرگوار، به نقل از ملّا حسین‌قلی همدانی(اعلی اللّه مقامه الشّریف)‌ مثال بسیار عالی و زیبایی را بیان می­کردند، می­فرمودند: اگر شما به جایی بروید کار کنید، به فرض مشغول به بنّایی شوید و ندانید صاحب کار کیست، موقعی که صاحب کار بیاید، شاید برخورد شما، برخورد خیلی مناسبی نباشد، امّا اگر چند نفر آمدند، گفتند: فلانی صاحب کار است، طبیعی است، دیگر در مقابل او مواظبت می‌کنید که کار، صحیح و خوب انجام شود، هر طور شده می‌خواهید خودتان را به او نشان دهید که اگر کار دیگری هم داشت، شما را خبر کند، دیگر کاری به این ندارید که قبل، چه کسانی بودند یا بعد چه کسانی می‌آیند؛ مهم برای شما این است که صاحب کار از شما راضی باشد.

 اهل یقین وقتی به مقام اخلاص می‌رسند، این­گونه­اند. می‌دانند دیگران چه به عمل انسان ناظر باشند، چه نباشند، بنا نیست آن‌ها مزد بدهند. آن کسی که جلوی صاحب کار مراقبه می‌کند، دیگر کاری به دیگران ندارد؛ برای این که می‌داند آن که بناست اجر و مزدش را بدهد، این شخص است.

وقتی اهل یقین به مقام یقین رسیدند که عالم محضر خداست و خود را در محضر خدا دیدند، می‌خواهند یک کاری کنند که رضایت حضرت حق را جلب کنند. دیگر کاری ندارند که دیگران می‌بینند یا نمی‌بینند، به‌به و آفرین می‌گویند یا نمی‌گویند. اصلاً خصوصیّت کار برای خدا، این است. وقتی کسی خوب کار کرد، ذوالجلال و الاکرام هم کاری می‌کند که دیگران تمجیدش کنند؛ گرچه مخلص اصلاً دیگر نگاه به تمجید دیگران نمی‌کند - نکته بسیار مهمّی است -

اولیاء خدا مثال می‌زنند، می‌گویند: اگر کسی که حکّاکی می­کند، تصاویر بسیار زیبایی را در جامی حک کند و آن را نزد پادشاه یا رئیس قومی بیاورد، فقط می‌خواهد نگاه کند نظر او چیست؛ امکان دارد اطرافیان بگویند: آفرین! عجب چشمگیر است! چقدر دلرباست! امّا تا موقعی که آن پادشاه یا سلطان یا رئیس قوم نبیند و تمجید نکند، آرام نمی‌شود؛ چون این کار را برای او کرده و می‌داند که مزد و اجر به دست آن حاکم است. لذا خیلی به تمجید‌های اطرافیان دل نمی‌بندد. زمانی که حاکم او را تجلیل و تمجید کند، خیالش راحت می‌شود. او اصلاً به تمجیدهای اطرافیان نگاه نمی‌کند.

مخلصین عالم، چون یقین دارند که همه چیز به ید قدرت حضرت حق است و اعمالشان برای این است که جلب رضایت ذوالجلال والاکرام شود، اصلاً به تمجید دیگران نگاه نمی‌کنند. برای همین است که آن­ها هیچ کاری با دیگران ندارند که چه کسی تمجید می‌کند و چه کسی تمجید نمی‌کند. آن­ها می‌گویند: چه زمانی ذوالجلال و الاکرام تمجید می‌کند. آن­ها تمجید حضرتش، یعنی رضایت ذوالجلال و الاکرام، همان «راضِیَةً مَرْضِیَّةً»[1]، را می­خواهند، آن­ها موقعی که بدانند خدا از آن­ها راضی است، دلشان راضی می‌شود.

مثل همان حکّاکی که، هرچه اطرافیان سلطان می‌گویند: آفرین! او اصلاً توجّه نمی­کند، فقط منتظر است که ببیند حاکم چه می‌گوید؛ چون مزد و اجر به دست اوست و یقین دارد که این‌ها هر چه تمجید کنند، اگر حاکم یک اشکال کوچک بگیرد، دیگر این‌ تمجیدها هیچ ارزشی ندارند.

مخلصین عالم چون اهل یقینند، عملشان را خالص می‌کنند؛ یعنی یقین دارند همه چیز به ید پروردگار عالم هست و به این که چه کسی چه چیزی می‌گوید، کاری ندارند.

شیرین­ترین معامله

منتها یک فرق وجود دارد. آن کسی که برای حاکم یک چیزی را درست کرده که جلب توجّه کند، دنبال این است که مزد و اجری بگیرد امّا اهل یقین که به مقام اخلاص می‌رسند، می‌گویند: ما اجر و مزدی نمی‌خواهیم. ما می­خواهیم خودت برای ما باشی. آن­ها خودش را می­خواهند، لذا پروردگار عالم هم می­فرماید: من هم شما را می­خواهم، «فَادْخُلی‏ فی‏ عِبادی، وَ ادْخُلی‏ جَنَّتی»[2] شما هم در آن خانه خصوصی من وارد شوید.

وقتی حضرت حق می­داند بندگان خالص خودش جز او هیچ نمی­خواهند، او هم می­فرماید: من هم به شما هیچ  جز خودم را نمی­دهم «فَادْخُلی‏ فی‏ عِبادی، وَ ادْخُلی‏ جَنَّتی». چه معامله شیرین و زیبایی!

آن­وقت یک معنی مقام اخلاص این می­شود که انسان عبد حقیقی می­شود؛ چون «فَادْخُلی‏ فی‏ عِبادی» می­فرماید. آن موقعی انسان عبد حقیقی می­شود که یقین دارد اوست و اوست و او.

برای همین است که وجود مقدّس مولی‌الموالی، اسد‌الله الغالب، علی‌بن­ابیطالب­(صلوات اللّه و سلامه علیه) می­فرمایند: «سبب الإخلاص الیقین»[3]، عجیب است! آن چیزی که عامل می­شود انسان اخلاص پیدا کند، همین یقین است. همین که بداند فقط اوست، همه چیز اوست. برای همین تمجیدها را دیگر نگاه نمی­کند و اصلاً حواسش نیست.

توجّه عالَم به مخلصین

در جلسات گذشته عرض کردم که آسیّد هاشم حدّاد(اعلی اللّه مقامه الشّریف)، آن عارف عظیم‌الشّأن می­فرمودند: یک بار آیت‌الله العظمی قاضی(اعلی اللّه مقامه الشّریف)، آن موّحد بزرگوار وقتی در نماز ایستاده بود، با دست اشاره می­کرد. پرسیدم: آقا چیست؟ اوّل جواب نمی­دادند، تا این­که به اصرار ما فرمودند: ملائکه را دیدم که وقتی به رکوع و سجده می­روم، رو به من رکوع و سجده می­کنند - انسان مسجود ملائکه می­شود -

آیت‌الله العظمی بهاء­الدّینی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) جمله بسیار عجیبی را در این رابطه بیان فرمودند، فرمودند: این­که نقل شده است، برای این بود که خواستند به او نشان دهند که ببین! وقتی توجّه تو به ما است، کاری می­کنیم که عالم به تو متوجّه باشد، منتها این همیشگی بود، امّا چون آقای قاضی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) به خدا متصّل بود، نمی­دید. یک­بار خدا خواست ببیند این­گونه است که اگر با من بودی، همه با تو هستند. وإلّا آیت‌الله قاضی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) ملک نمی­بیند، اگر ملک ببیند که خدابین نیست. این را خدا از جلوی چشمش کنار زد که ببین تو که من را می­بینی، این­گونه است. امّا ایشان خوشش نیامد، اشاره کرد که بروید، نمی­دانست این­ها همیشه هستند.

آن که به مقام یقین رسید و فهمید فقط خداست، دیگر عملش خالص می­شود. از کسی مزد و تمجیدی نمی­خواهد، حتّی تمجیدهای دیگران را اگر پرده هم برداشته شود - معمولاً پرده می­اندازند که نشنود و خودش هم همین را می­خواهد - نمی­شنود.

لذا بعضی مواقع به بعضی از بزرگان اعتراض کرده­اند که آقا فلان جا فلان حرف را زدند، شما هم نشسته بودید؛ راجع به شما غلو نشد؟! می­گوید: چه گفتند؟! اشتباه کردند، می­گویند: پس چطور شما تا حالا نگفتید؟! برای آن­ها هم شک به وجود می­آید، امّا نمی­دانند ایشان آن موقع نشنیده­ بودند - نکته خیلی قشنگی است-

مرحوم آقای سادات گوشه(اعلی اللّه مقامه الشّریف)، آن مرد الهی و با عظمت[4]، راجع به آیت­الله العظمی ادیب(اعلی اللّه مقامه الشّریف) فرموده بودند: اگر جلوی این آقای بزرگ، آشیخ احمد آقای ما، مقامش را تا مقام عرش بالا ببری، هیچ نمی­گوید، بعد فرموده بودند: می­دانید چرا؟ چون هیچ نمی­شنود. اگر بگویی نبی یا مافوق نبی است، حتّی بگویی معصوم است او هیچ نمی­شنود.

مردان خدا این­گونه هستند، اصلاً به تمجید دیگران توجّهی ندارند، هر چه می­گویند، بگویند، برای خودشان می­گویند. آن­چه که هست، اتصّال آن­ها به پروردگار عالم است. آن­­ها یقین دارند عالم در محضر خداست و وقتی خودشان را در محضر پروردگار عالم دیدند، دیگر کسی را نمی­بینند.

در مثال مناقشه نیست، وقتی یک عدّه محضر رهبر بزرگوارمان، امام‌المسلمین می­روند، همین که ایشان می­آیند، یک­باره بلند می­شوند، دیگر حواسشان نیست چه کسی هست، چه کسی نیست؛ چون همه چیز در آن­جا، در چهره نورانی ایشان خلاصه شده و همه به آن سمت می­روند. در ورود حضرت امام به ایران، در بهشت‌زهرا هم اصلاً بعضی موقع­ها افراد، اطرافیان و بزرگان را یادشان می­­رفت. حالا حساب کنید وجود مقدّس مولا و آقاجانمان، امام زمان(‌صلوات اللّه علیه و عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف)‌ بیایند، چه حالتی پیش می­آید، دیگر همه چیز، ایشان می­­شود.

آن ­که فهمید عالم در محضر خداست، می­داند الآن پروردگار عالم در محضر من است، پس دیگر اصلاً هیچ توجّهی به هیچ احدی ندارد؛ این همان مقام یقین است. اگر به این مقام یقین رسید که همه چیز در محضر اوست، دیگر سعی می­کند خالص خالص باشد.

مثلاً - عیبی ندارد، بعضی از بزرگان می­گویند: مثال­های خودمانی بزنید تا بعضی از مطالب جا بیافتد - اگر به فلان عسل­فروشی بگویند: فلان مرجع عظیم‌الشّأن یا رهبر بزرگوار عسل می­خواهد، او دیگر سعی می­کند بهترین عسل خودش را بدهد.

آن ­که بداند خدا عمل را می­بیند و انتخاب می­کند، دیگر می­خواهد آن عمل بهترین باشد. لذا خالص­ترین عمل - مانند بهترین عسل- را به محضر پروردگار عالم می­برد که حضرت حق راضی باشد، کاری ندارد که دیگران چه می­گویند، می­گوید: حضرت حق چه می­گوید؛ چون خدا را می­بیند، دیگر حواسش نیست به دیگران که چه می­گویند و تمجید می­کنند.

وقتی بداند مثل فردا شبی (شب جمعه) پرونده اعمالش به دست آقاجانش، امام زمان(‌صلوات اللّه علیه و عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف)‌ می­افتد، او که خلّص همه انبیاء است، او که هر چه همه خوبان دارند او یک­جا دارد، معلوم است، می­گوید: نکند یک عملی را آقاجانم از من ببیند و دلش بشکند.

این ­که می­گویند مخلصین عالم خود نمی­بینند همین است. آن­ها می­گویند: چون آقاجان را دوست دارم و به ایشان عشق می­ورزم، نگذارم قلب نازنینش بشکند. نگذارم که اشک از دیدگانش جاری گردد. برای همین دیگر به عمل مواظبت می­کنند.

وقتی انسان یقین داشته باشد که حضرت دارند می­بینند، دیگر خلوت و جلوت ندارد. وقتی بداند عالم در محضر خداست، دیگر خلوت و جلوت ندارد، همیشه مراقب است. اجازه نمی­دهد ولو به لحظه­ای این نفس او را فریب دهد، می­گوید: من در محضر کسی هستم که حیّ است و نوم ندارد «‏لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْم»[5].

نگرانی عجیب مخلصین

آیت‌الله مولوی قندهاری(اعلی اللّه مقامه الشّریف)، آن کنز خفیّ الهی می­فرمودند: آیت‌الله العظمی آسیّد ابوالحسن اصفهانی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) اواخر عمرشان فرموده بودند: من خجل بودم در موقعی که می­خواهم بخوابم، محضر ذوالجلال و الاکرام دراز بکشم، برای همین همیشه به حالت جمع شده می­خوابیدم، پاها را به سمت شکم می­آوردم که دراز نکنم- البته این برای من و شما نیست، ولی ببینید این­ها تا کجا را می­بینند. می­خواهم بگویم کسی که خدابین است چه طوراست، ادبش کجا می­رود! –

نکته­ای بسیار عجیب بگویم که مرحوم حاج آقای حلوایی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) آن را برای بنده فرمودند. فرمودند: شبی با یکی از اولیاء خدا و اوتاد(اعلی اللّه مقامه الشّریف) بودیم، گفت: آقای حلوایی! دیگر من احساس می­کنم که آخر عمرم هست، فقط یک نگرانی دارم و آن این که ناراحتم که وقتی می­میرم، درون قبر باید دراز بخوابم و آن موقع بی­ادب می‌شوم. وقتی مولا امیرالمؤمنین، ابی­عبدالله (علیهما الصّلوة و السّلام) و ... می­آیند و من دراز درون قبرم، خجالت می­کشم - ما نگران این هستیم که اعمالمان چه می­شود، سؤال و جواب چه می­شود، امّا ببینید نگرانی اولیاء خدا چیست! ببینید فرق ما با آن­ها تا کجاست؟ میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است – چون یک عمر است، وقتی می­خوابم پاهایم را جمع می­کنم و دراز نمی­کنم، هر موقع هم آن­طور می­خوابم، سریع بلند می­شوم و می­گویم: خدایا! بنده­ات هستم دیگر، ببخش. فقط تو خواب نداری. بعد می­گویم: با خدا که نداریم، امّا خدا کند آن لحظه آقا جانم سراغم نیاید که بی­ادب در محضرش دراز کشیده باشم! من همیشه از خدا خواسته­ام: نکند آقا جانم، یک موقعی همین­طوری که جمع خوابیدم، بیاید و من را ببیند، این بی­ادبی است! حالا خدا بحثش جداست. دیگر ما بنده­اش هستیم، می­داند خواب نیاز داریم، ولی از محضر مولا خجالت می­کشم - این­ها کجا را می­بینند؟! کاری ندارند دیگران راجع به آن­ها چه می­گویند. آن­ها خودشان هستند و خدای خودشان. عشق­بازی بین خود و خدا! -

از این گفته ایشان معلوم شد آقاجان برای بعضی­ها دید و بازدید دارند. همان­طور که آن داستان معروف سیّد بحرالعلوم(اعلی اللّه مقامه الشّریف) را می­دانید. محضر مبارک امام زمان آمد و بعد امام زمان آمدند، لطف، محبّت و بزرگواری کردند و دست نوازش کشیدند. خادم سیّد بحرالعلوم(اعلی اللّه مقامه الشّریف) می­گوید: دیدم که آقا، این پیرمرد، پایش را بالا آورد و آن کسی که جوان بود، در حدود چهل سال سن داشت، پایش را روی پای این سیّد بزرگوارگذاشت! تعجّب کردم، بعد آقا او را جای خودش نشاند، دو زانو و مؤدّب در محضر مبارکش نشست. هر چه او می­گفت، آقا می­گفت: نعم سیّدی! نعم، مولایی! با خود گفتم: این کیست که این مرجع عظیم­الشّأن، این­گونه در مقابل او خضوع و خشوع می­کند؟ معلوم می­­شود آقا، آقای کریمی است، بازدید هم می­آید.

لذا مخلصین عالم همه چیز را برای خدا می­خواهند و مؤدّب هم می­شوند. کسی را هم در عالم نمی­بینند. هیچ احدی را جز خودش نمی­بینند. برای همین است که می­فرمایند: علّت این که اخلاص به­وجود می­آید، همان یقین است.

وجود مقدّس مولی­ الموالی، امیرالمؤمنین، علی­ بن­ ابیطالب(صلوات اللّه و سلامه علیه) بالاتر می­روند، تا جایی که می­فرمایند: «إخلاص العمل من قوة الیقین و صلاح النیه»[6] - ببینید انسان یک نیّت پاک کند، تا کجا جلو می­رود -

اخلاص عمل، این که عملم فقط برای خدا باشد و هر که هرچه گفت، تمجید کرد، تکذیب کرد، به­به گفت، نفرین کرد، برایم مهم نباشد و فقط بگویم: خدا چه می­گوید، موقعی برای انسان حاصل می­شود که یقین قوی داشته باشد، یک یقین درست و حسابی، مثل این بزرگان. حضرت می­فرمایند: «إخلاص العمل من قوة الیقین».

می­خواهم فقط برای خدا باشم!

از این نیروی قوی یقین و همچنین نیّت درست و پاک «و صلاح النیه» است که عمل فقط برای خدا، خالص خالص می­شود. اگر نیّت برای خدا بود، درخلوتت خدا می­شوی، بین مردمی خدا می­شوی؛ چون خدایی هستی، کسی را نمی­بینی.

بگو: خدا! می­خواهم همه چیز برای تو باشد. نیّت کن و در این نیّتت ثابت قدم باش، ببین به کجا می­رسی. نیّت کن دائم بالا بروی، بالا نه از باب مقام ظاهری، بلکه آن مقام حقیقی انسانی.

اوّل مرجع دین، شیخناالأعظم، حضرت شیخ مفید عزیز(روحی له الفدا و سلام اللّه علیه)، آن أخ السّدید مولایمان، در آن لحظات آخر عمرشان به آقازاده­شان بیان کردند: عزیزم! می­خواهی چه شوی؟ گفت: آقا جان! می­خواهم مثل شما شوم. گفت: عجب! هیچ نمی­شوی. من خواستم امام زمان شوم – یعنی مقام، نه این که نعوذبالله ادّعای امام زمانی کند - این شدم، تو اگر بخواهی من بشوی، هیچ می­شوی.

انسان بگوید: خدا! می­خواهم فقط برای خودت باشم، دنیا را نمی­خواهم. این که مولی­الموالی(علیه الصّلوة و السّلام) فرمودند: «غُرِّی غَیْرِی»[7] یعنی همین که در دنیا هستی، از دنیا هم استفاده می­کنی، امّا برای آخرت، «الدنیا مزرعة الآخرة»[8].

بگو: ای خدا! دنیا را نمی­خواهم، خودت را می­خواهم. آن­وقت ببین انسان چه آرامشی می­گیرد. دیگر ببین عملش چه می­شود. اصلاً بدش می­آید دیگران بدانند.

دردناکترین ابتلاء مخلصین

آیت­الله العظمی بهجت(اعلی اللّه مقامه الشّریف)، آن بهجت القلوب فرمودند: از ابتلائات اولیاء و عرفا این است که پروردگار عالم آن­ها را عیان و نمایانشان کند.

چون خودشان نمی­خواهند. آن­ها آن­قدر به خلوت خودشان با خدا علاقه دارند که دوست دارند یک گوشه­ای باشند. البته منظور این نیست که بروند یک گوشه­ای بنشینند، خیر، در جامعه هستند، با مردم هستند، با مردم می­روند، با مردم می­آیند، با مردم می­خورند، با مردم بلند می­شوند، با مردم می­نشینند، امّا یک خلوتی با خدا دارند که اصلاً دوست ندارند دیگران این را بفهمند، آن­ها از این تنهایی کیف می­کنند و لذّت می­برند. امّا آن موقعی که این مقامات عرفانی آن­ها معلوم و مشهود می­شود، در دل شب زار می­زنند.

زیدی با آیت­ الله العظمی ادیب(اعلی اللّه مقامه الشّریف) بود، گفت: دیدم نیمه شب، آقا فغان می­کردند، سرشان را به دیوار می­زدند که ای خدا! چرا بعضی فهمیدند. با این که ایشان معروف هم نبودند، فقط یک بار وقتی از رادیو شنیدند که به خاطر آن باران کذا و کذا (در سال 52) نزدیک است آن گود عرب­ها و گود مرادی را آب ببرد (آن جمعیّت کثیری که بیچاره‌ها، هر کدام یک اتاق داشتند) دست را زیر محاسن گرفتند، گفتند: خدا!‌ اگر احمد پیش تو قدری دارد، باران قطع شود. آن هم برای مردم، نه برای خودشان، چون خانه خودشان آن‌جا نبود. برای مردم خواستند ولی آن‌قدر ناله می‌زدند که خدا! چرا بعضی فهمیدند.

آن­ها عیان شدن مقاماتشان را ابتلائات می‌دانند. دوست دارند این عشق‌بازی بین خودشان و پروردگارشان مخفی بماند. این عشق‌بازی تنهای انسان با خدا چه لذّتی هم دارد!

آیت‌الله العظمی ادیب(اعلی اللّه مقامه الشّریف)‌ فرمودند: عارفان الهی غیور (غیرتی) هستند، دوست ندارند عشق‌بازی خودشان و خدا را کسی بفهمد.

دیدید کسی که غیرتی است، چطور می‌شود. آن که بی‌غیرت است، ناموسش در اختیار همه است، طوری که همه ببینند، امّا آن که عاشق خداست، غیرتی است. فقط می‌خواهد خودش باشد و خدا، دوست ندارد دیگران بفهمند. این هم به‌وجود نمی‌آید إلّا به این که به آن مقام یقین برسد که بداند خدا کیست، بداند که او ناظر است و عالم در محضر اوست. بداند حضرت حق هم پیش اوست. این که امیرالمؤمنین(علیه الصّلوة و السّلام) فرمودند: من اگر خدا را نبینم، عبادت نمی‌کنم، معنایش این است. «نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ»[9] - ما از رگ گردن به شما نزدیک‌تریم - را با وجودش درک کند. این که من نفس زدن را درک می‌کنم، رگ خودم را می‌بینم، دست می‌زنم و درک می‌کنم، دست خودم را درک می‌کنم، انسان در وجود خودش «نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ» را درک کند.

آن‌وقت دیگر اصلاً برایش مهم نیست که به کسی بگوید من آن‌جا کار کردم، چرا این‌طور شد، آن‌جا آن‌طور شد. اصلاً فردا برایش مهم نیست که به او بگویند: پرونده‌ات خالی است - آن روایتی که خواندم - می‌گوید: خودت را می‌خواهم.

سنجش اخلاص در صحرای محشر

راجع به آن روایتی که جلسه گذشته خواندیم که فرمود: وقتی مخلصین عالم می‌آیند، پرونده‌های­ آن­ها خالی است، در مقابل خدا که قرار می‌گیرند، در آن‌جا آن پرونده­ها را پر می‌کنند «مَلَأَهَا»[10]، نکته دیگری را عرفا می‌گویند که خیلی عجیب است، می‌گویند: پروردگار عالم می‌خواهد ببیند مخلصین عالم آن‌جا هم همین حال را دارند یا نه، آن­ها را امتحان می­کند، می­بیند بله، آن‌جا هم همین­گونه هستند.

چون می‌دانید آن‌جا وانفسا است، همه دنبال این هستند که یک چیزی گیرشان بیاید تا به بهشت بروند. «یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخیه»[11]، همه از هم فرار می‌کنند. آن‌جا طوری است که هر که می‌خواهد عمل دیگری را بگیرد. می‌خواهد دیگری عذاب شود امّا او عذاب نشود. حتّی آن مادر و پدری که در دنیا دائم می‌گفتند: بچّه‌ام، بچّه‌ام، حاضر هستند فرزندشان را عذاب کنند امّا خود آن­ها رها شوند! بسیار سخت و سنگین است. یوم الحسره است. وحشتناک است. صف طولانی و ... .

این که می‌گویند: وقتی حجّ می‌روی، مُحرم می‌شوی، در صحرای منا و عرفات قیامتی است، دیگر حساب کن آن‌جا که میلیاردها، میلیارد انسان در صف محشر ریخته‌اند، چه وضعیّتی است! قیامت عظمی و کبرای الهی. کسی به کسی نیست. روایت داریم انبیاء در اضطراب هستند و یک حال عجیبی دارند!

یک موقعی آقاجان، آیت‌الله العظمی ادیب(اعلی اللّه مقامه الشّریف)‌ فرمودند: من یک صحنه‌ای از آن را دیدم، حالم منقلب شد، دو روز این یک مقداری را هم که می­خوردم، دیگر نتوانستم بخورم. وضع عجیبی است، غوغایی است، نمی‌شود وصف کرد. لایوصف است. چطور انسان وصف کند.

روایت می‌فرماید: بعضی‌ها برهنه بیرون می‌آیند، کفن هم ندارند. این دست را می‌گیرند که ستر عورت شود. اشک می‌ریزند، یکی ناله می‌زند. همه از قبرها خاکی بیرون می‌آیند، یک وضعیّت عجیبی است. همه می‌گردند یک عمل از یکی بگیرند بروند، اصلاً کاری ندارند چه خبر است، غوغایی است!

حالا مخلصین عالم می‌آیند، می‌بینند پرونده خالی است! آن‌قدر به خودش عشق می‌ورزند، آن‌قدر به خودش علاقه‌مند هستند که اصلاً نمی‌گویند: آقا! ببخشید این پرونده که خالی است! هیچ نمی‌گویند. همین­طوری می‌روند، یک موقع می‌بینند محضر ذوالجلال و الاکرام هستند. خدا آن پرونده را پر می‌کند.

پس یک معنی دیگر این روایت این است که خدا می‌خواهد ببیند اخلاص این­ها در قیامت چطور است. آیا آن موقعی که شلوغ شد هم می­گویند: ما فقط خودت را می­خواهیم.

یک مثال بزنم - در مثال مناقشه نیست -  در جنگ یک بنده‌خدایی بود، خدا رحمتش کند، شهید هم شد. موقعی که ماشین ما داشت می‌رفت. دو سه تا ماشین را زدند و ماشین ما به حالت چپ شدن بود، همه جا به هم ریخت. این شخص اصلاً متوجّه نشد از خودش خون آمده، گفت: فلانی! آقا طوریش نشود.

خدای ناکرده در موقعیّت زلزله یا جنگ، همه معمولاً فرار می‌کنند. قیامت از این فراتر است، اصلاً نمی‌شود حساب کرد. امّا مخلص دیگر نمی‌گوید: خدا چه شد، پس من چه؟! آن‌جا هم خدا اخلاصش را می‌سنجد. می‌بیند هیچ نمی‌گوید، می‌گوید: چیزی ندادی، فدای سرت! فقط خودت را از من نگیر.

ما وقتی وجود مقدّس امام زمان را می‌خواهیم، چه می‌خواهیم؟ بعضی می‌گویند: وقتی فرج آقا حاصل شد، فرج آقا، فرج کارهای ما هم است. درست است امّا شده بگوییم: آقا جان! ما هیچ نمی‌خواهیم، ما فقط خودت را می‌خواهیم؟  مخلصین عالم این‌طورند. این حال را دارند. فقط می‌گویند: خودت را می‌خواهم.

آن‌وقت اگر این‌طور شدیم، خود آقاجان به مقدّس اردبیلی(اعلی اللّه مقامه الشّریف)‌، آن بالجد مقدّس فرمودند: من فقط خودت را می‌خواهم. انسان یک طوری شود که آقاجان هم این‌طور بگوید، بگوید: من تو را می‌خواهم. آن­وقت چه مزه‌ای می‌دهد!

«السّلام علیک یا مولای یا صاحب العصر و الزمان»

امشب موقعی که می‌خواهی با آقاجان حرف بزنی، بگو: آقا‌جان! می‌شود یک طوری شود که اصلاً نبینم چه کار می‌کنم. اعمال فقط برای خودت، خالص خالص، برای خدا باشد. من می‌خواهم تو از من راضی باشی. آقاجان! می‌شود از من راضی باشی.

آقا‌جان! می‌شود یک مرتبه‌ای، نه از باب این که عمل خوب باشد، نه، می‌شود یک مرتبه‌ای پرونده‌ام را دست مبارکت بدهند، قلبت از دست من نرنجد. نگویی: «تو که می‌گویی محبّ منی، تو چرا؟! تو که این همه می‌گویی: «یابن‌الحسن! یابن‌الحسن!» تو چرا؟!» می‌شود یک بار اشک شما را درنیاروم. من که نمی‌توانم مثل مخلصین عالم شوم امّا یک کاری کنم حدّاقل قلب نازنینت را نشکنم.

آقاجان می‌شود باد صبا به من خبر بدهد، بگوید: «این شب جمعه که آقاجان پرونده‌ات را دید، دیگر ناله نزد، فغان نکرد، ناراحت نشد، بلکه آقاجان یک لبخندی هم زد، لبخند رضایت!» چه می‌شود اگر این خبر به ما برسد؟! آقاجان! یعنی می‌شود من این حال را پیدا کنم!

تنها خواسته مخلصین در قیامت

این که عرض کردیم مخلصین هیچ چیز نمی‌خواهند، امّا یک مطلب را می‌خواهند، همان‌طور که همه می‌خواهند و آن این که ببینند حسین فاطمه کجاست. آن­ها حسین فاطمه را می‌خواهند، می‌خواهند کنارش بروند و عشق‌بازی کنند.

امّا می‌دانی من و تو برای چه می‌خواهیم؟ دائم چشم می‌اندازیم، خجالت می‌کشیم، گاهی رویمان را برمی‌گردانیم که رفیقمان، مادرمان، پدرمان، فرزندمان، همسرمان، استادمان، شاگردمان ما را نبیند، می‌ترسیم، امّا یک چشم هم می‌اندازیم حسین فاطمه کجاست که دستمان را بگیرد؛ چون می‌دانیم بدبختیم، هیچ چیز نداریم.

آن‌ها می‌خواهند پیش آقاجان بروند، چشم می‌اندازند آقاجان کجاست؟ امّا من بیچاره هم دائم چشم می‌اندازم ببینم آقاجان کجاست، آن شافع قیامت، بیاید دستم را بگیرد. وضعم خراب است آقاجان! حسین فاطمه!


[1]  فجر/ 28

[2]  فجر/ 29 و 30

[3]  غررالحکم، حدیث: 62

[4]  وقتی ایشان غریق رحمت الهی شد، آیت‌الله العظمی خویی، آیت‌الله العظمی سبزواری(اعلی اللّه مقامهما الشّریف) را - که بعد از آیت‌الله العظمی خویی(اعلی اللّه مقامه الشّریف) مدّتی مرجع بود ولی به جایی نکشید که غریق رحمت الهی شد - به ایران فرستاد، تا در ختم ایشان شرکت کردند.

[5] بقره/ 255

[6] غررالحکم، حدیث: 61  

[7] وسائل‏الشیعه، ج: 15، ص: 109، باب: 40

[8] بحارالأنوار، ج: 67 ، ص: 225، باب: 54

[9] ق/ 16

[10] عدّه الداعی و نجاح الساعی، ص: 207 «إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً عَامَلُوهُ بِخَالِصٍ مِنْ سِرِّهِ فَعَامَلَهُمْ بِخَالِصٍ مِنْ بِرِّهِ فَهُمُ الَّذِینَ تَمُرُّ صُحُفُهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فُرُغاً وَ إِذَا وُقِفُوا بَیْنَ یَدَیْهِ تَعَالَى مَلَأَهَا مِنْ سِرِّ مَا أَسَرُّوا إِلَیْهِ»

[11] عبس